کاش از سر دل تنگیات یه شب بازم یادم کنی
بگی (دلم گرفته او می خوام که دل شادم کنی
بازم مثل گذشته ها با حرفات آرومم کنی
می خوام تو هم بدیامو از دفترت پاکش کنی
بیا گذشته هامونو دیگه فراموش بکنیم
به جاش با حس عاشقی لحظه هامون رو پر کنیم )
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
ماهی ها بدون آب می میرند
گفتم:
مثل من
گفتی:
اما بعضی وقتها ماهی ها در آب هم می میرند
گفتم:
مثل من
تو خندیدی خوب من
و هیچ وقت نفهمیدی
من گاه در تو می مردم
گاه بی تو ...
نامحرمانه
اما لحظه لحظه افکارم تورا ورق میزنند
و گه گاه پیامکی گنگ‚که نمیدانم دعوت است یا بدرقه . . .
محال ممکن این سالها , سلام....
همیشه عقده ی تلخ من از حضور خودم
شکسته خاطره ی بی صدا سلام...
هنوز فرصت پرواز در نگاهت هست
غرور آبی بی انتها سلام....
شاعری سروده ای زیبا درباره عشق سرود و آن را
در چند نسخه نوشت و برای دوستان و آشنایان خود
مردو زن ‚ وحتی برای دخترجوانی که تنها یکبار آنرا دیده بود
و در آن سوی کوه بسر می برد‚فرستاد.
یکی دو روز بعدقاصدی از سوی آن دخترجوان آمد
وپاسخ نامه اش را به او داد.
در نامه چنین آمده بود:
"بگزار تا به تو تاکیدکنم که من نسبت به سروده ی عشق
که برایم فرستاده ای بسیار متاثر شده ام.
اکنون نزد ما بیا تا با پدر و مادرم ملاقات کنی و در باره ی
مراسم نامزدی تصمیم بگیریم !."
شاعر پاسخ او را چنین داد:
"دوست من !این سروده ‚سروده ی عشقی بود که ازدل
یک شاعر بیرون آمد و هر مردی می تواند آن را برای
هر زنی بسراید."
دختر جوان دوباره برای او نامه فرستاد و گفت :
"ای پست دروغگو!
به خاطر تو از اکنون تا روزی که مرگم فرا رسد‚
از همه شعرا بیزار خواهم بود."
میروم با ره خود
سرفرو ‚چهره به هم .
با کسم کاری نیست
سد چه بندی به ره ام ؟
کجارو اشتباه کردم ؟
همونجا که نگات کردم ‚دلم رو فرش رات کردم
یا اونجا که صدات کردم ‚ یه بوسه از لبات کردم
نه اونجا بود که دستاتو گرفتم توی آغوشم
بهت گفتم که تا دنیاست نمیشی تو فراموشم
شاید وقتی خدا جونم بهت گفتم دوسش دارم
نیاد روزی که من زندم ولی او رفته از پیشم
شاید اونجا که بوئیدم هریر ناز گیسوتو
...........................................
نمیدانم ‚ فقط من اشتباه کردم . . . ؟!
من چرا پر غصه ام ؟
من که عاشق بوده ام !
من که صادق بوده ام !
من کجا تنها شدم ؟
تا که خاطر خواه شدم !؟
من فقط بوئیدمش
من فقط بوسیدمش
ای خدای مهربان
من مگر آزردمش ؟
کاش دل هم شیشه داشت
رازه پوشیده نداشت
سهم من از عشق چیست ؟
عاشق من کیست چیست ...